شاید برای شما هم اتفاق بیافتد!

من به دلیل اصلاح الگوی مصرف و همینطور کمک به کاهش حجم ترافیک صبح ها با بابام میام سر کار و عصر موقع رفتن میرم محل کار پدرم و با هم برمیگردیم. یه روز صبح خواب موندم و یهو دیدم گوشیم زنگ میزنه٬ بابام بود که رسیده بود دم در. منم برای اینکه زود حاضر شم تو عالم خواب و بیداری یه تی شرت تنم کردم و شلوار و سریع رفتم پایین. تو ماشین نشستم و حرکت کردیم. خوب که نگاه کردم دیدم آسمون شدیدا ابریه و احتمال اینکه بارونی بشه خیلی زیاده! خلاصه رسیدیم سر کار و مشغول کار شدیم.

اون روز هوا بارونی شد و ۱ ساعت قبل از رفتن به بابام اس ام اس زدم که اگه اشکال نداره٬ چون هوا بارونیه و منم لباس گرم نپوشیدم بیاد دم در شرکت دنبالم. حدود نیم ساعت بعد بابام زنگ زد و گفت من الان مولوی هستم و بعد از ساعت ۴:۳۰ منتظر باش میام شرکت دنبالت٬ منم کلی ذوق کردم.

بابام اومد و سوار شدم و تو راه برگشت٬ همینجوری که داشتیم صحبت میکردیم به بابام گفتم اون موقعی که به شما اس ام اس زدم داشتم فلان کار رو میکردم و بابام گفت: عه! تو بودی اس ام اس زدی؟ من فکر کردم از این اس ام اس های تبلیغاتیه اصلا نخوندم اس ام اس ات رو و امروز چون داخل شهر بودم و هوا بارونی بود گفتم بیام دنبالت! هر دوتامون خندیدیم و گفتم عجب شانسی داشتم من پس! نمیدونم چی شد یهو شک کردم که اس ام اس من رسیده اصلا یا نه! گوشیم رو چک کردم٬ دیدم اس ام اس من نرسیده!

گوشی بابام رو چک کردم٬ دیدم اس ام اس تبلیغاتی براش اومده بوده!

نوشته شده در نوشت. بیان دیدگاه »

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.