از وقتی یادمه همیشه تو چابهار مشکل ناهار داشتیم چون آشپزی کاریه که حوصله می خواد. بار اولی که می خواستم پلو بپزم، بچه ها گفتن زنگ بزنیم بپرسیم، منم گفتم چه کاریه! خودم براتون می پزم. بچه ها رفتن اتاق، من موندمو برنج و قابلمه. از دستور عمل ماکارونی استفاده کردم و یه فله برنج ریختم تو قابلمه، بعد آب و بستم بهش گذاشتم بجوشه! یه ذره گذشت رفتم دیدم آب زیاد داره یه کم آبشو خالی کردم تو ظرف شویی. باز گذاشتم بجوشه تا آبشو بکشه. دیگه بچه ها صداشون در اومده بوده که گفتم بیاین،آمادس. چشمتون روزه بد نبینه. درشو که باز کردم، فحش بود نثار این بنده ی حقیر و عمه ی محترمه می شد. گفتم یه نیم ساعت وایسین ردیفش میکنم! ساکتشون کردم فرستادمشون تو اتاق. شروع کردم اون شفته ایی که ماهییتش از پلو تشکیل می شد رو گوله کردن. بعد سرخشون کردم و گفتم بیاین بخورین. خودم 2 تا خوردم بچه ها هم به زور یه دونه خوردن. مثل بمب 1 ساعت بعد عمل کرد و همه خوابیدیم. هرچی که بود 2 روز هیچی نخوردیم واین خودش یه موفقیت بزرگه !!!!! به هر حال فهمیدیم که باید برنجو اول بشوری و…..مراحلی که همه بلدن!
به هر حال این اولین تجربه ی آشپزی اینجانب بود.ولی الان خیلی خوب می پزم ، همین حسین می تونه تایید کنه!!