روزهایی که گذشت

یادآوری خاطرات انسان رو دچار حالات خاصی می کنه؛ یه سری از خاطرات باعث میشن شما بخندین، یه سری دیگه رو که یادتون میاد اشک تو چشاتون جمع میشه (حالا این اشکه هم میتونه اشک از روی ناراحتی باشه، هم اشک شوق و خوشحالی)، یه سری دیگه از خاطرات هم هستن که آدم اصلا دوست نداره یادش بیاد و اعصابش میریزه به هم و الی آخر.

خاطرات دوران تحصیل، برای من، از اون دسته از خاطراته که هروقت یادم میاد میخندم، اونم نه خنده معمولی، سر بعضیاش قهقهه میزنم. اونایی که منو میشناسن و میدونن کجا درس خوندم ممکنه بپرسن زندگی تو چابهار چیش میتونه خنده دار باشه؟ شهری که از کمترین امکانات رفاهی هم بی بهره است! پارک و سینما که هیچ! یه هوای درست و حسابی هم نداره!

عرض کنم که کسایی که تو این 4 5 سال باهاشون تو چابهار زندگی کردم آدمایی بودن که هر کدومشون آخرِ یه چیزی بودن! مثلا، حبیب آخر اینترنت بود! محمد آخر آهنگ بود، مسیح آخر اقتصاد بود! اون یکی محمد آخر مرام و معرفت بود، حامد هم که آخر یه چیزی بود که الان نمی تونم بگم : ))))

هر روز زندگی اونجا با خنده شروع میشد، با خنده ادامه پیدا می کرد و با خنده تموم میشد. هیچ وقت یادم نمیره اولین شبی که تو چابهار برق رفت و بچه ها همه ریختن بیرون و شروع کردن یه شعری رو خوندن که بازم نمیتونم بگم (مربوط به خروس و همسایه و اینا میشد!). یا مثلا اون دوباری که آب بازی کردیم تو خونه و همه جامون خیس شد! کلا زندگی اونجا خنده بود و شوخی. کسی از کسی ناراحت نمیشد، اگه میشد، سریع موضوع رو تمومش میکردیم، نمیذاشتیم ناراحتی و کدورت باقی بمونه.

روزای اول چابهار خیلی سخت بود، هوای شرجی که داشت اصلا قابل تحمل نبود، درسته بعدا کم کم عادت کردیم اما بازم باهاش مشکل داشتیم، مثلا هر وقت هوا یه ذره گرم میشد من و حامد کل بدنمون شروع می کرد به خاریدن! از هوای گرمش اگه بگذریم، از نظر مواد غذایی هم اونجا خیلی وضعمون خراب بود، مرغ و گوشت رو از تهران میبردیم و غذای دانشگاه هم علیرغم پول زیادی که میگرفتن اصلا قابل خوردن نبود. از اینا هم بگذریم اولا یکی بود که اصلا به ما نمیخورد و یه ذره با کارایی که میکرد اشک ما رو درآورد اما خدا رو شکر کم کم از جمع ما جدا شد و ما هم یه نفس راحتی کشیدیم.

فیلم دیدن و آهنگ گوش کردن هم اونجا ته ژانر بود واسه خودش! یه سیستم صوتی راه انداخته بودیم با 4 تا بلندگوی زپرتی که چنان صدایی ازش در میومد که بیا و ببین. اون اولا که داشتیم زبان میخوندیم شبا من و حبیب میشستیم با هدفون فیلم میدیدیم که مثلا زبانمون خوب بشه (چون بقیه خواب بودن!). یه شبم چراغا رو خاموش کرده بودیم و ابی گذاشته بودیم و باهاش داد میزدیم!

خلاصه اینکه این چند سالی که چابهار زندگی کردم، علیرغم همه سختی هایی که داشت، از بهترین دوران زندگیم به حساب میاد و از اونجایی که  هر چیزی پایانی داره، دوران زندگی تو چابهار هم تموم شد. تموم شدن درسم این زندگی رو پایان داد. درسته، درسم تو مقطع لیسانس تموم شد و حالا من یه مهندس شدم، مهندس کامپیوتر و فن آوری اطلاعات! مسلما این خاطرات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و هر بار که دلم گرفت یاد اون موقع می افتم و می خندم.

پ.ن: قبلا راجع به خاطرات چابهار نوشته بودم و بعدا هم می نویسم، از این ناراحتم که چرا مثل محمد دفتر خاطرات نداشتم اون موقع!

پاسخ دهید