Wolfenstein

هیچ وقت یادم نمیره ،اول دبستان (1370)بودم که کامپیوتر خریدیم.386sxبود.از همون جا بود که من اعتیاد شدیدی به بازی پیدا کردم.

بهترین بازی که داشتم wolfenstein(wolf 3d)بود که 5-6 تا دیسکت بود .این اواخر بود که فهمیدم اولین بازی shooter بوده برای همین هم خفن بود.سال 2000 return to castle wolfensteinبه بازار امد که باز کلی ترکوند و جزو بهترین بازی های اون سال شد.این اواخر هم باز با یک داستان شبیه به قبلی ها این بازی به بازاز اومده که خیلی قشنگه.

هدفم این بود که بگم  کسایی که هم سن وسال من هستن خیلی و wolf خاطره دارن حتما از این بازی مثل من لذت میبرن،پس بهتره این بازی رو تهیه کنن!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

یک شب بارانی در پاریس …

شده تا حالا خسته و بیحال و بی حوصله باشی؟ دلت یه آهنگ آروم بخواد که گوشت رو نوازش کنه و کمکت کنه از فکر و خیال بیای بیرون؟ “یک شب بارانی در پاریس” اسم یکی از آهنگ های کریس دی برگ‌‌ه که تو یه کنسرت اجرا شده. آهنگیه بسیار زیبا و تاثیر گذار که به راحتی خستگی رو از تن  آدم در میاره. توضیح اضافه نمیدم دیگه، متن این ترانه این پایین موجوده، همچنین لینک دانلود این آهنگ. امیدوارم لذت ببرید.

It’s a rainy night in paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in paris
Before the winter snow;

On a lonely street in paris
He held her close to say,
“we’ll meet again in paris
When there are flowers on the champs-elysees.”

“how long” she said “how long,
And will your love be strong,
When you’re across the sea,
Will your heart remember me?…”

Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
“nous serons encore amoureux
Avec les couleurs du printemps…”

“and then” she said “and then,
Our love will grow again.”
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please…

And now the lights of paris
Grow dim and fade away,
And i know by the light of paris
I will never see her again…

برای دانلود اینجا کلیک کنید.

پی نوشت: به رسم آقای اولد فشن، ترجمه کنید لطفا!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

سوره زندگی – آیه 1

اگه میدونستید چه لذتی داره آدم خونه خودش رو تمیز کنه، همین فردا ازدواج می کردید.

ارسال شده در سوره زندگی. 1 دیدگاه »

معرفی

سلام

من محمدرضا اسماعیلی هستم.قراره از این به بعد اینجا بنویسم.4ساله با حسین رفیقم،خودمم 23 سالمه،دیگه فعلا همین!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

تیم دو نفره!

من و محمد تو چابهار با هم آشنا شدیم، یعنی شروع دوستیمون از اونجا بود. البته کسی واسطه این دوستی شد که به نظر من مهمترین کاری که تو زندگیش کرد همین بود! حالا بی خیال این قضیه میشیم، غرض از نوشتن این مطلب این بود که اعلام کنم از امروز محمد هم تو این وبلاگ مینویسه، همین!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

روزهایی که گذشت

یادآوری خاطرات انسان رو دچار حالات خاصی می کنه؛ یه سری از خاطرات باعث میشن شما بخندین، یه سری دیگه رو که یادتون میاد اشک تو چشاتون جمع میشه (حالا این اشکه هم میتونه اشک از روی ناراحتی باشه، هم اشک شوق و خوشحالی)، یه سری دیگه از خاطرات هم هستن که آدم اصلا دوست نداره یادش بیاد و اعصابش میریزه به هم و الی آخر.

خاطرات دوران تحصیل، برای من، از اون دسته از خاطراته که هروقت یادم میاد میخندم، اونم نه خنده معمولی، سر بعضیاش قهقهه میزنم. اونایی که منو میشناسن و میدونن کجا درس خوندم ممکنه بپرسن زندگی تو چابهار چیش میتونه خنده دار باشه؟ شهری که از کمترین امکانات رفاهی هم بی بهره است! پارک و سینما که هیچ! یه هوای درست و حسابی هم نداره!

عرض کنم که کسایی که تو این 4 5 سال باهاشون تو چابهار زندگی کردم آدمایی بودن که هر کدومشون آخرِ یه چیزی بودن! مثلا، حبیب آخر اینترنت بود! محمد آخر آهنگ بود، مسیح آخر اقتصاد بود! اون یکی محمد آخر مرام و معرفت بود، حامد هم که آخر یه چیزی بود که الان نمی تونم بگم : ))))

هر روز زندگی اونجا با خنده شروع میشد، با خنده ادامه پیدا می کرد و با خنده تموم میشد. هیچ وقت یادم نمیره اولین شبی که تو چابهار برق رفت و بچه ها همه ریختن بیرون و شروع کردن یه شعری رو خوندن که بازم نمیتونم بگم (مربوط به خروس و همسایه و اینا میشد!). یا مثلا اون دوباری که آب بازی کردیم تو خونه و همه جامون خیس شد! کلا زندگی اونجا خنده بود و شوخی. کسی از کسی ناراحت نمیشد، اگه میشد، سریع موضوع رو تمومش میکردیم، نمیذاشتیم ناراحتی و کدورت باقی بمونه.

روزای اول چابهار خیلی سخت بود، هوای شرجی که داشت اصلا قابل تحمل نبود، درسته بعدا کم کم عادت کردیم اما بازم باهاش مشکل داشتیم، مثلا هر وقت هوا یه ذره گرم میشد من و حامد کل بدنمون شروع می کرد به خاریدن! از هوای گرمش اگه بگذریم، از نظر مواد غذایی هم اونجا خیلی وضعمون خراب بود، مرغ و گوشت رو از تهران میبردیم و غذای دانشگاه هم علیرغم پول زیادی که میگرفتن اصلا قابل خوردن نبود. از اینا هم بگذریم اولا یکی بود که اصلا به ما نمیخورد و یه ذره با کارایی که میکرد اشک ما رو درآورد اما خدا رو شکر کم کم از جمع ما جدا شد و ما هم یه نفس راحتی کشیدیم.

فیلم دیدن و آهنگ گوش کردن هم اونجا ته ژانر بود واسه خودش! یه سیستم صوتی راه انداخته بودیم با 4 تا بلندگوی زپرتی که چنان صدایی ازش در میومد که بیا و ببین. اون اولا که داشتیم زبان میخوندیم شبا من و حبیب میشستیم با هدفون فیلم میدیدیم که مثلا زبانمون خوب بشه (چون بقیه خواب بودن!). یه شبم چراغا رو خاموش کرده بودیم و ابی گذاشته بودیم و باهاش داد میزدیم!

خلاصه اینکه این چند سالی که چابهار زندگی کردم، علیرغم همه سختی هایی که داشت، از بهترین دوران زندگیم به حساب میاد و از اونجایی که  هر چیزی پایانی داره، دوران زندگی تو چابهار هم تموم شد. تموم شدن درسم این زندگی رو پایان داد. درسته، درسم تو مقطع لیسانس تموم شد و حالا من یه مهندس شدم، مهندس کامپیوتر و فن آوری اطلاعات! مسلما این خاطرات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و هر بار که دلم گرفت یاد اون موقع می افتم و می خندم.

پ.ن: قبلا راجع به خاطرات چابهار نوشته بودم و بعدا هم می نویسم، از این ناراحتم که چرا مثل محمد دفتر خاطرات نداشتم اون موقع!

1388/9/11

آیا میدانید یازدهم آذر یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت چه روز مهمی است؟ پاسخ های خود را برای ما بفرستید؛ به 5 نفر به قید قرعه و با رعایت کامل شئونات اسلامی یک عدد بوس کوچولو جایزه داده خواهد شد.

پی نوشت: جواب مسابقه در فرصت های آتی اعلام خواهد شد.

ارسال شده در نوشت. 2 نظرات »