مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمیکنه قدم میزنه!!!

از اونجایی که بعد از انتشار آلبوم جدید احسان خواجه امیری همه عناصر ذکور جامعه تحت تاثیر قرار گرفتن و همصدا با هم این شعر رو زمزمه می کنن که “گریه نمی کنم نه اینکه سنگم، گریه غرورمو به هم میزنه … مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمی کنه قدم میزنه” (البته تاکید روی مصراع دوم بیشتره!) و شوری عجیب تو جامعه افتاده و کسی دیگه سر از پا نمیشناسه و اصلا ول وله برپا شده و اینکه من نگران آینده جامعه هستم، لازم می دونم یه سری نکات رو گوشزد کنم!

نکته اول اینکه قدم زدن مختص فقط مرد ها نیست و البته و صد البته خانوم ها هم میتونن از این نعمت خدادادی استفاده کنن و لذت ببرن! اینو گفتم فردا خانوما صداشون در نیاد که ای وای آقایون دارن قدم زدن و مصادره می کنن به نام خودشون! (اصلا مگه قرار بوده کسی این کارو بکنه!)

نکته دوم اینه که گریه کردن هم فقط مخصوص خانوم ها نیست و اینو باید بدونن که مرد ها هم گریه می کنن و این یه امر کاملا طبیعی و بعضی مواقع غیر ارادیه. اصولا گریه هم از نعمت های خدادادی محسوب میشه که خدا تفکیک جنسیتی توش قائل نشده و استفاده از این نعمت برای عموم آزاده! اینم گفتم پس فردا خانوما نکن ای بابا باز شما دارید گریه می کنید، پاشید برید قدم بزنید و اینا (اینده نگری تا چه حد آخه!)

نکته سوم: برای تنویر افکار عمومی باید عرض کنم این مقوله دلتنگی و دلتنگ بودن به غذا و شکم و معده و اینا اصلا ربطی نداره و بحثش کاملا جداست! در نتیجه هضم دلتنگی هم به اون چیزایی که گفتم ربطی نداره و یه مسئله کاملا روحی روانیه! حالا از فردا باب نشه تو داروخونه ها که “داروی هضم دلتنگی رسید!” یا “با مهضم (نوعی داروی هضم دلتنگی!) دیگر نیازی به قدم زدن نیست!” یا “هضم دلتنگی در سوت سوم ثانیه!” پا نشی بری داروخونه بگی من پماد میخوام برای هضم دلتنگی ها! این قدم زدن هم بیشتر به هضم غذا کمک می کنه نه دلتنگی!

نکته چهارم: آقا من مطمئنم آمار اعتیاد به شدت در جامعه بالا میره! چرا؟ خوب ملت شروع می کنن به قدم زدن، بعد یه سری از این ملت که سیگاری نیستن، یه عده دیگرو می بینن که سیگاری هستن! بعد کم کم به فکر استعمال سیگار میفتن و همینجوری قضیه پیش میره تا اونجا که باید از توی جوب با خاک انداز جمعشون کرد! پیشنهادم اینه که تو خونه قدم بزنید و اگه خدای نکرده برای قدم زدن میخواید برید بیرون از خونه چشماتونو ببندید و توصیه های ایمنی رو هم جدی بگیرید!

نکته پنجم: آها این نکته مهمه! ببین! اگه برای هضم دلتنگی میری قدم بزنی، دلیل نمیشه چشم چرونی هم بکنی و دختر مردم رو دید بزنی که! اصلا نیازی نیست چشمت دنبال دختر مردم باشه ها، فقط به دلتنگی خودت فکر کن و زود هضمش کن و برو خونه، وگرنه اون دختره گیر می کنه تو گلوت و اونوقت باید یه فکری هم برای هضم اون هم بکنی!

نکته ششم اینکه اگه میخواید پیاده روی کنید و قدم بزنید برای هضم دلتنگی، یه مسیری رو انتخاب نکنید که آخرش به گریه بیوفتید! پا نشی از صادقیه تا پونک پیاده بری که چی؟ میخوای دلتنگی هضم کنی؟ که آخرش نه زانو برات بمونه نه کمر؟ ای بترکی! خوب گریه که راحت تره بابا!

و البته نکته که زیاده اما خوب این آخریشه! اصولا من موندم این شاعرای جدید این اشعار زیبا رو از کجاشون درمیارن و البته که معلومه از کجاشون درمیارن فقط معلوم نیست چجوری در میارن و با چه رویی در میارن! خدایی این شعره؟ مرد برای هضم…. آخه اینم شد ترانه؟ نه اصلا کل این آلبوم به نظرم زیر سواله! این آلبوم 10 تا آهنگ داره، من فقط از 3 تاش خوشم اومد و بقیه آهنگا ریتم تکراری و خسته کننده داشت. احسان عزیز هم نمی دونم از قصد یا از روی عمد یا چرا، وسط آهنگ پاپ و جایی که خوندن هیچ نیازی به تحریر زدن و چه چه زدن نداره، این کارو می کنه و میشه ضد حال! خوب همینجوری آلبوم خراب میشه دیگه، شما که این همه زحمت می کشی، به این قضیه هم دقت کن! به خدا صدای شما خوبه، نیازی به اثباتش نیست!

همین دیگه! تا شما مشغول تفکری ما بریم یه ذره دلتنگی هضم کنیم برگردیم!

ارسال شده در نوشت. 1 دیدگاه »

حلقه بی نهایت!

البرادعی اعلام می کند: “در پرونده هسته ای ایران انحرافی دیده نشده است”

و ما هسته ای شدن و اثبات حقانیت ایران را جشن می گیریم…..

و 2 روز بعد دوباره البرادعی اعلام می کند: “البته هنوز ابهاماتی وجود دارد!”

و دوباره شورای امنیت قطع نامه صادر می کند….

و البته ما اعلام می کنیم که این قطع نامه ها کاغذ پاره ای بیش نیست!….

و تحریم ها بر علیه ایران تشدید می شود….

و به گفته مسئولین کشور این فشار ها و تحریم ها ما را شکوفاتر می کند….

و مردم برای دفاع از ارزشها راهپیمایی می کنند….

و مرگ بر آمریکا و اسرائیل….

و وقتی در مورد وضعیت اقتصادی موجود سوال می شود می گویند البته بخشی از بحران های موجود به خاطر قطع نامه ها و تحریم هایی است که بر علیه ایران است!!!

و برای گرفتن یک مدرک ذاغارت مایکروسافت باید به دوبی برویم و پول بریزیم در جیب اعراب….

و زندگی بر مردم سخت می شود….

و مردم باید تحمل کنند….

و اینها سیاه نمایی است علیه دولت و بی انصافی است….

.

.

.

و بازرسان آژانس به ایران می آیند

و البرادعی اعلام می کند: “در پرونده هسته ای ایران انحرافی دیده نشد!”

.

و این حلقه بارها و بارها تکرار می شود.

پی نوشت: همه مون رسما سر کاریم و البته این به پایین آمدن نرخ بیکاری کمک شایانی می کنه!

ارسال شده در نوشت. 1 دیدگاه »

قصه پیرمرد

قبل نوشت: این پست طولانیه، ببخشید خلاصه!

پیرمرد آرومی بود. با موهای سفید و قد متوسط. از پای ساختمون اومده بود و لباساش یه ذره خاکی بود. در رو که باز کردیم با پسرش اومد تو و بعد از سلام و احوالپرسی با ما چشمش که به پلاستیکی که روی میز جلوی مبل بود افتاد، بغض کرد. به پسرش گفت: “می بینی! اینه ها” پسرش هم انگار بغض کرده بود! پدرش رو فقط نگاه کرد و هیچی نگفت. تعارفشون کردیم که بشینن. پدر روی مبل نشست و پسر روی زمین پایین پای پدر. دوباره که چشمش به پلاستیک افتاد با دستاش به صورتش کوبید. از ما سوال کرد همین پلاستیک بود فقط؟ یه کیف چرمی باهاش نبود؟ جواب ما منفی بود و اون دوباره به صورتش کوبید، اینبار چند بار این کارو کرد. میخواست گریه کنه اما غرورش بهش اجازه نمی داد.

ازش پرسیدیم غیر از این پلاستیک و این مدارک! مگه چیز دیگه ای هم بوده؟ جواب داد: بله، یه کیف چرمی و ده میلیون تومن پول! اینبار ما شوکه شدیم! 10 میلیون تومن؟ سری تکون داد و آروم گفت بله. یه لحظه دلم به حالش خیلی سوخت. از طرفی ناراحتی تو چشماش موج میزد و از طرفی خوشحال بود! ناراحتی به خاطر پول و خوشحال به خاطر مدارکش که پیدا شده بود.

پنج شنبه پدر خانومم که از سر کار اومد یه پلاستیک دستش بود. وقتی از در اومد تو به ما گفت: “ساک لوازم ورزشی من که پشت ماشین بود رو شما آوردید تو خونه؟” ما گفتیم نه! گفت این پلاستیک مال کیه تو صندوق عقب جا مونده؟ همه نگاه کردیم، مال هیچکدوم از ما نبود. پلاستیک رو آوردیم وسط پذیرایی و چیزایی که توش بود رو آوردیم بیرون. پر از مدارک بود! از سند خونه گرفته تا قبض های آب و برق و گاز و گواهینامه و کارت ماشین و خلاصه تمام مدارکی که یه نفر تو طول زندگیش می تونه داشته باشه تو اون پلاستیک بود! شکه شده بودیم! یعنی مال کی می تونست باشه؟ کی این همه مدارک رو می کشونه دنبال خودش؟ از نوشته های روی مدارک اسم صاحبشون رو پیدا کردیم. یه ذره که گذشت فهمیدیم قضیه از چه قراره و مدارک تو صندوق عقب ماشین پدر خانومم چیکار می کنه!

وقتی پدر خانومم تو دفتر بیمه بوده و داشته ماشینش رو بیمه می کرده آقا دزده داشته صندوق عقب رو وارسی می کرده و ساک هایی که عقب بوده رو برداشته و این مدارک رو گذاشته اونجا! جالبیش اینجا بود که ماشین دزدگیر داشته و نه تنها صدای دزدگیر در نیومده، بلکه کوچکترین خطی هم رو ماشین نیوفتاده بوده و طرف خیلی ماهرانه این کارو کرده بوده. شماره صاحب مدارک رو پیدا کردیم و بهش زنگ زدیم و گفتیم یه همچین مدارکی رو پیدا کردیم. طرف پشت تلفن داشت گریه می کرد و می گفت شما دنیا رو به من دادید. خلاصه آدرس دادیم طرف بیاد مدارکشو بگیره.

پسرش داشت مدارک رو چک می کرد و پیرمرد داشت میگفت چجوری مدارک رو گم کرده یا بهتره بگم ازش زدن! از بانک اومده بیرون، کیف دستش بوده، صندوق عقب رو باز میکنه، کیف رو میذاره اونجا، میشینه تو ماشین، یهو میبینه که در صندوق عقب باز شد و یه جوون کیف رو ورداشت و پرید پشت موتور و رفت! به همین سادگی. گفت که توسط دوربین های بانک دزد ها شناسایی شدن و پلیس دنبالشونه، اما چیزی که براش مهم بوده پیدا شدن مدارکش بوده. پیرمرد گفت و گفت و گفت و کم کم شروع به درد و دل کردن کرد.

گفت از وقتی قصد کرده خونشو بکوبه و بسازه 3  بار تا حالا شوک بهش وارد شده. می گفت روزی که این حرف رو تو خونه مطرح کرده همه بچه ها خوشحال شدن و اتفاقا همون روز مهمون هم داشتن. وسط مهمونی یه دفعه بچه ها از دهنشون در میره و جریان رو تعریف می کنن و کل فامیل یهو یه اووووو میگن و 1 هفته بعد از اونروز پیرمرد زانوش تو اتوبوس میشکنه!!! میگفت مطمئنه که چشم خورده! 6 ماه طول می کشه تا پاش خوب بشه، کلا قضیه ساخت و ساز رو بیخیال شده بوده تا اینکه برای اینکه نذرش رو ادا کنه به مشهد می ره و اونجا دوباره تصمیم می گیره که خونه شو بسازه.

دومین شُکی که بهش وارد شده سر خراب کردن خونه بوده. به یه آگی از تو روزنامه زنگ میزنه و قرار داد می بنده و قرار میشه که طرف در ازای گرفتن تیرآهن های خونه و چیزایی که به دردش می خوره خونه رو تخریب کنه و آجر ها رو جدا کنه و خاک برداری کنه. می گفت یه صبح تا شب کل خونه رو خراب کردن و روز بعد چون بارون میومد به اونا زنگ زدم که امروز کار می کنید؟ اونا هم گفته بودن نه! این بنده خدا هم نرفته سر خونه، فرداش که میره می بینه روز قبل اومدن و کل آهنا و در و پنجره خونه خراب شده رو بردن و یه کپه خاک برای این بد بخت باقی گذاشتن. هرچی بهشون زنگ میزده کسی جواب نمی داده، تا اینکه روز چهاردهم طرف جواب می ده و میگه ما که کلاهبردار نیستیم! میایم کارو تموم میکنیم! روز بعدش یه لودر میاد و خاک و آجر و همه رو با هم میریزه پشت کامیون ها و شروع می کنه به خاکبرداری، وقتی کارش تموم میشه از پیرمرد دستمزد می خواد!پیرمرد میگه اما قرار من با شرکت این نبوده و اصلا مگه شما رو من آوردم که بهت دستمزد بدم؟ ولی راننده لودر زیر بار نمیره!

یکی از کسایی که تو اون شرکت کار می کرده میاد و میگه هفتصد هزار تومن دسمتزد راننده رو من میدم، بقیه رو هم شما باید بدی. راننده لودر چک اون بابا رو قبول نمی کنه و پیرمرد هم میگه اینجوری من کلی ضرر می کنمو میزنه 110. پلیس که میاد به پیرمرد میگه چون درگیری اتفاق نیافتاده قضیه به ما مربوط نمیشه و شما باید شکایت کنی و قاضی تصمیم بگیره! خلاصه راننده های کامیون به پیرمرد می گن اگه سرت درد نمی کنه الکی دستمال نبند! بخوای شکایت کنی 6 7 ماه علاف می شی و خونه ات همینجوری نصفه کاره می مونه و به هیچ جا هم نمی رسی! پیرمرد چک هفتصد هزار تومنی طرف رو می گیره و خودش با راننده لودر حساب می کنه. چک رو نشون داد و گفت از اون موقع تا حالا هزار بار حساب طرف رو چک کردم اما هیچ وقت پولی به حسابش ریخته نشده که این چک رو نقد کنم. چک رو برگشت زدم اما طرف معلوم نیست کجاست!

پیرمرد گفت و گفت و از دزدی کیفش گفت و از دخترش که ناتوان ذهنیه و 25 ساله داره ازش نگهداری می کنه گفت و  بعد از اینکه پسرش مدارک رو مرتب کرد و چک کرد کلی از ما تشکر کردن و رفتن.وقتی تو خونه ما بودن چند بار موبایل پسرش زنگ زد و از حرفایی که می زدن فهمیدیم که این بنده های خدا فکر کدن ما همون دزداییم و می خوایم دویاره سرکیسشون کنیم! اینا یکی رو نشوندن تو ماشین و ماشین رو سر کوچه پارک کردن تا اگه اتفاقی افتاد سریع عکس العمل نشون بدن! 10 دقیقه از رفتشنون نمی گذشت که  دیدیم پیرمرد دوباره زنگ خونه رو زد و یه جعبه شیرینی برای تشکر آورد.

پیرمرد رفت و ما موندیم و کلی تاسف به حال جامعه ای که ادعای تمدن هفت هزار ساله میکنه!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

بارون بارونه!

امروز که از خونه اومدم بیرون هوا بارونی بود، چه بارون قشنگی هم میومد. نمی دونم چرا اما یاد بارون های چابهار افتادم!

هرکی تو چابهار زندگی کرده باشه می فهمه که چقدر آب و هوای اونجا بده. هوای گرم، نه بسیار گرم به اضافه اینکه کلی شرجیه و خلاصه کفر آدمو در میاره. بعضی روزا انقدر گرم میشه که از خونه نمی تونی پاتو بذاری بیرون یا اگه این کارو بکنی یه ذره تو نفس کشیدن دچار مشکل میشی. یادم نمیره اولین روزی که رفتم چابهار و وقتی از هواپیما پیاده شدم تا چند دقیقه درست نمی تونستم نفس بکشم ! شاید باورتون نشه اما وقتی اونجا بودم، تو زمستون هم کولر گازی های خونه روشن بود و با این حال باز بعضی وقتا هوا خیلی گرم میشد و کولر هم کم میاورد! علاوه بر این هوای گرم،چابهار بیابون برهوته و کلا تا چشم کار می کنه همه چی قهوه ایه!! خیلی زور زدن یه ذره چمن بکارن اما نشد که نشد. خلاصه اینکه خیلی آب و هوای مسخره و مزخرفی داره.

اما همین شهر خشک و بی آب و علف و گرم وقتی هوا بارونیه، تبدیل میشه به بهشت! وقتی اونجا بارون میاد همه چی عوض میشه و رنگ عوض می کنه. رنگ خاک، رنگ آسمون، رنگ همه چی، انگار خدا یه فیلتر میذاره جلوی چشمات که همه چیزو قشنگ تر ببینی. اولین سالی که اونجا بودیم خیلی دلمون هوس بارون کرده بود و داشتیم حسرت می خوردیم که چرا همه جا داره برف میاد اما اینجا آفتابیه. تقریبا وسطای زمستون بود که بارون اومد اونم چه بارونی. بارونای اونجا از این بارون جو گیراست!!!! یه دفه میبینی 3 4 ساعت بارون میاد با شدت هرچه تمام تر!!! اونروز وقتی بارون اومد اکثر بچه ها با لباس اومده بودن زیر بارون و مثل خل و چلا داد و بیداد می کردن. چه حالی داد اونروز. همه جام خیس خالی شده بود. اصلا دیگه این رفتن زیر بارون شده رسم اونجا، هر وقت بارون میاد ملت میریزن بیرون وامیستن وسط حیاط!

یه بارم بارون اومد در حد سیل! انتهای کوچه خوابگاه ها به خاطر شیبی که داشت آب جمع شده بود تا زانو! ما هم رفته بودیم بیرون و داشتیم از مناظر زیبای طبیعی لذت می بردیم و عکس می گرفتیم که دیدیم چند تا از بچه ها ریختن تو اون آبه و دارن شنا می کنن! وضعیتی بود بس اسفناک! در حدی که بچه های بلوچ از دیدن اینا شاخ و دم درآورده بودن! اون روز وقتی بارون تموم شد با محمد و مسیح و حامد رفتیم دریا، البته نه اون دریایی که دفعه قبل رفته بودیم و نزدیک بود یه بلایی سرمون بیاد! بلکه رفتیم سواحل روستای تیس و کلی حال داد.

کلا بارونو دوست دارم، به آدم آرامش میده. وقتی بارون میاد همه چی قشنگ میشه. اصلا بارون خوبه!

پی نوشت: احساس می کنم فونت وبلاگ یه ذره کوچیکه، از این به بعد بزرگترش می کنم.

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

سرزمین خورشید

یک هوس شبانه:

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان … صدا صدای مهتاب …

امید و امید که جاودان شود بهاران … صدا صدای آفتاب …

وای به سرزمین خورشید … شکوه لاله ها چه زیباست …

با گل سپید مهتاب … طلوع زندگی چو رویاست …

.

.

.

سرزمین خورشید – استاد محمد نوری

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

دنیای جدید

دنیای جدید، دنیای دیو(Div) هاست.

گول تبلیغات مجله موفقیت را نخورید!

حتما شما هم راجع به مجله موفقیت، احمد حلت، کلاس های انرژی مثبت، خوددرمانی با انرژی مثبت، از آسمان طلا می بارد!، یه جوری یه جایی یه کسی یه چیزی صبر داشته باش !، تکنولوژی تفکر، بیایید با هم فکر کنیم و خلاصه از این دست موضوعات شنیدید. آدم اولش پیش خودش فکر میکنه که چقدر واقعا کار اینا درسته، چقدر به فکر مردمن اینا، خدا خیرشون بده، خدا زن و بچه هاشونو براشون نگه داره و از اینجور مسائل. اما واقعا این حرفایی که اینا می زنن یعنی چی؟ انرژی مثبت چیه؟ تکنولوژی تفکر یعنی چی؟ از آسمون چجوری طلا میباره؟

من خودم از کسانی بودم که توی یکی از کلاس هایی که مجله موفقیت برگزار میکنه شرکت کردم. البته نه من مشکل روحی روانی داشتم، نه چیز دیگه! هدفم فقط این بود که بفهمم اینا چیکار میکنن و چی تحویل خلق الله می دن و اصلا حرف حساب اینا چیه. روز اول رفتیم برای جلسه معارفه که ببینیم کلاسه چیه. اولش خود آقای حلت تشریف آوردن و کلی شاد و خندان شروع کردن به صحبت کردن. اصولا آدما 2 دسته هستند: اونایی که خوب حرف می زنن و اونایی که حرف خوب می زنن! آقای حلت هم خوب جزء دسته اول هستن! یعنی فقط خوب حرف میزنن. بعد از سخنرانی 15 دقیقه ای آقای حلت استاد گرانقدر تشریف فرما شدن! خلاصه می کنم، قرار بود تو این کلاس راجع به تکنیک های تنفس، یوگا، مراقبه و … مطالبی از این دست صحبت بشه. ما هم گفتیم خوب ثبت نام کنیم ببینیم چیه!

کلاسا شروع شد، اما متاسفانه از تنها چیزی که صحبت نمیشد همین مطالبی بود که بالا عرض کردم! استاد 2 ساعت سر کلاس حرف میزد و فقط می گفت مثبت فکر کنید، مثبت فکرکنید خوبه، اصلا مثبت فکر کردن عالیه، باهم دوست باشید، اگه با یکی دعواتون شد به طرف بخندید و خلاصه هر جفنگی گفت الا اونی که باید بگه. این برنامه فقط مختص روز اول و دوم نبود، بلکه هر روز استاد عزیز همین چرت و پرت ها رو تکرار می کرد! یه بارم که سر کلاس گقت که به زودی قراره یه دوره آموزشی یوگا و تنفس برگزار بشه که شرکت تو اون کلاس رو به همه توصیه می کنم! آقا منو داری، کارد می زدی خونم در نمی اومد! خوب مگه قرار نبود تو همین کلاس راجع به این مسائل بحث بشه! خیلی راحت جواب دادن که البته ما یه سری مسائل رو مطرح می کنیم، اما نه اونقدر! بعدشم، تو این کلاسا فقط توضیح واضحات میدن! مثلا می گن اگه شما انسان خوبی باشی، پیش همه عزیز میشی! یا اگه انسان خوبی باشی، همه دوست دارن، خوب این که معلومه و به اخلاقیات مربوط میشه، نه انرژی مثبت!

یه بار هم تو این کلاس یه حرکتی انجام شد که واقعا اعصاب منو خورد کرد! یه خانوم مسن 65 ساله یه متنی راجع به خودش خوند که آره من مشکل دارم و افسردگی شدید دارم و هر شب آرزوی مرگ می کنم آرزو دارم که خدا منو از اینجا ببره و از بچه ها تقاضای کمک کرد. ملت هم که خوب به خاطر ایرانی بودنشون  تو همه زمینه ها سر رشته دارن شروع کردن به ریشه یابی قضیه و اون بنده خدا رو سوال پیچ کردن! اون تعریف می کرد و ملت سرکوفت میزدن که چرا این کارو کردی؟ چرا اون کارو نکردی؟ و خلاصه به جای اینکه کمکی به اون کرده باشن، شدن نمک رو زخمش! مشکل بنده خدا نه تنها حل نشد، بلکه فکر کنم کار به طلاق و جدایی و اینا رسید و هم کلاسی های محترم هم بعد از کلاس ایشون رو از ترحم خودشون بی نصیب نذاشتن!

حالا این کلاسا و سمینار هایی که برگزار میشه و توش 2 ساعت حرف زده میشه و آدم رو ترغیب می کنن که تو کلاس های تخصصی موفقیت شرکت کنه به کنار! مجله موفقیت در نوع خودش شاهکار به حساب می آد! شما کافیه دو هفته این مجله رو بخرید، خیلی راحت می تونید تیتر و مطالب هفته سوم رو حدس بزنید!! همه مطالب تکراری، و خسته کننده، همش به شما توضیه میشه، مثبت فکر کنید، خوب باشید، گل باشید، سنبل باشید. اینجوریه که آقای حلت به یکی از انسان های پولدار تهران تبدیل می شه. حالا باور نداری، نداشته باش! بازم برو موفقیت بخر، بازم برو کلاس ها و سمینار هاشو شرکت کن. مطمئن باش چیزی بهت نمی ماسه!

حالا این انرژی مثبت که این همه ازش حرف زده میشه چیه؟؟؟ هیچی آقا، کل بحث انرژی مثبت اینه که آقا شما امیدتو از دست نده و برای زندگیت برنامه ریزی داشته باش! همین!

ارسال شده در نوشت. 4 دیدگاه »

سو استفاده از صفحه فیلترینگ سپنتا!!!

فیلترینگ چیز خوبی هست یا نه، موضوع این پست نیست! (البته من خودم در اکثر مواقع با این قضیه مخالفم)  وقتی به یه سایت فیلتر شده می رسی 2 حالت وجود داره: یا اون صفحه معروف مشترک گرامی… ساده رو می بینی، یا اینکه به صفحه ای که خود سرویس تعریف کرده که تو این حالت معمولا سرویس دهنده های اینترنت تبلیغی چیزی نشون میدن. سپنتا که یکی از سرویس دهنده های معروف اینترنته کار جالبی کرده و تو این صفحه برای تمدد اعصاب کاربر یه داستان حکیمانه و زیبا نشون کاربر میده!

یکی از دوستام به اسم حبیب اومده از این امکان استفاده کرده و هر بار حوصله اش سر میره، آدرس یه سایت فیلتر شده رو تو آدرس بار می نویسه و به این صفحه می رسه و شروع می کنه داستان خوندن : )) کار جالبیه، پیشنهاد می کنم اونایی که از سرویس های سپنتا استفاده می کنن این کار رو امتحان کنن.

حالا اگه کسی سرویس اینترنتش سپنتا نبود چی؟ خوب کاری نداره که ، کافیه برید به این آدرس و داستان بخونید! به همین راحتی!

این آدرس اولین صفحه داستان هاست، کلا 1108 تا مطلب و داستان توش هست که می تونید تو وقتایی که بیکار هستید بخونیدشون. از حبیب هم تشکر می کنم که تجربه اش رو در اختیارم گذاشت. برای مثال یکی از داستان هایی که تو اون صفحه ممکنه ببینید رو این پایین می نویسم. کد داستان: 84

داروغه بغداد در ميان جمعي مدعي شد كه تا كنون هيچ كس نتوانسته است او را گول بزند. بهلول هم كه در آنجا حضور داشت، به داروغه گفت: گول زدن تو بسيار آسان است ولي به زحمتش نمي ارزد. داروغه گفت: چون از عهده بر نمي آيي چنين مي گويي.
بهلول گفت: افسوس كه اينك كار مهمي دارم، و گر نه به تو ثابت مي كردم. داروغه لبخندي زد و گفت: برو و پس از آنكه كارت را انجام دادي بر گرد و ادعاي خود را ثابت كن. بهلول گفت: پس همين جا منتظر بمان تا برگردم، و رفت.
يكي دو ساعتي داروغه منتظر ماند، اما از بهلول خبري نشد و آنگاه داروغه در يافت كه چه آسان از يك “ديوانه” گول خورده است.

ارسال شده در نوشت. 6 دیدگاه »

از خون جوانان وطن لاله دمیده…

امروز تو شرکت یکی از همکارا که اونم مثل من دیوونه موسیقی سنتیه، داشت زمزمه می کرد “از خون جوانان وطن لاله دمیده…” بعدش گفت این آهنگو شنیدی؟ منم گفتم نه! گفت جدا نشنیدی، منم گفتم نه، کی خونده، گفت شجریان! گفتم خدایی؟ گفت آره و خلاصه ما شروع کردیم گشتن دنبال این آهنگ که ببینیم اصلا چی هست و تو کدوم آلبوم هست.  پس از اندکی گوگل بازی متوجه شدیم که این آهنگ تو آلبوم راز دل شجریانه و شعرش مال عارف قزوینیه. خدایی مثل همه کارای استاد شاهکاره! هم شعر، هم آهنگ، هم صدای استاد و طریقه خوندنش. دلم نیومد یه پست راجع بهش ننویسم.

متن شعر:

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در باغ بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه كجرفتاری ای چرخ
چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ
نه دین داری ،
نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه كجرفتاری ای چرخ
چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ
نه دین داری ،
نه آیین داری ای چرخ

از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاك وطن هست بسر كن
غیرت كن و اندیشه ایام بتر كن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ
چه بد كرداری ای چرخ
سر كین داری ای چرخ
نه دین داری ،
نه آیین داری ای چرخ

از اینجا بشنوید.

ارسال شده در نوشت. 2 دیدگاه »

خاطره یک روز بارونی!

من و برادر خانومم، مرتضی، همکاریم و با هم تو شرکت ایران سامانه تو هفت تیر کار می کنیم. دیروز مادرم تلفن زد و گفت خانواده خانومم اینا امشب شام میخوان بیان اینجا و تو ومرتضی هم بیاید. برادر خانومم موتور داره و وقتی بهش گفتم قضیه رو گفتش با هم میریم. چرا اینو گفت، خوب چون من از موتور می ترسم و بهش گفته بودم من میرم تو هم بیا، اونم گفت من خوب مسیر رو بلد نیستم و این شد که قرار شد با هم بریم. ساعت کاری شرکت تموم شد و آماده شدیم که بریم. قبل از رفتن بارون اومده بود اما ما که خواستیم بریم، بارون بند اومده بود و ما خوشحال و خندان سوار موتور شدیم و حرکت کردیم. برادر خانومم گفت من یه جا تو بهارستان کار دارم اول بریم اونجا بعدش میریم خونتون. ما هم گفتیم باشه.

با هم رفتیم بهارستان و اون کارشو انجام داد و وقتی خواستیم از بهارستان بریم سمت خونه ما ( که پونکه) دیدیم چنان بارونی گرفت که نگو! اصلا از بارونی که تو فیلم حضرت یوزارسیف! هم می اومد بدتر و شدیدتر!!! خیابونا رو داشت سیل می برد! اصلا انگار یکی شیر آسمون باز کرده و همینجوری داشت می بارید. هی ما به هم نگاه کردیم، خدایا، تو این بارون ما چجوری بریم آخه! تو اون شرایط چند تا انتخاب داشتیم. اول اینکه بریم خونه مادربزرگ خانومم که نزدیک میدون شهدا بود و بعدش زنگ بزنیم خونه ما و بگیم ما اینجاییم و بعدش آخر شب که بارون بند اومده بود، بریم خونه خانومم اینا. انتخاب دوم این بود که مستقیم بریم خونه خانومم اینا، تهرانپارس، انتخاب سوم هم که احمقانه ترین انتخاب بود این بود که بریم خونه ما!

اول می خواستیم بریم خونه مادربزرگ خانومم اما طی صحبت هایی که با هم داشتیم قرار شد بریم خونه ما!!! هیچی، راه افتادیم و تو بارون با چه وضعیتی، رفتیم سمت خونه ما. حالا خیابونا خیس آب، منم کلاه نداشتم، برادر خانومم هم جلوشو به زور میدید! خلاصه وضعیتی بود. من یه کیسه دستم بود که ظرفای غدایی که قبلا از خونه آورده بودم شرکت توش بود و به همین خاطر دستم داشت یخ میزد، کلاه هم که نداشتم و فقط کاپشن تنم بود که اونم به خاطر بارون خیس شده بود و تو حرکت مثل یخچال عمل می کرد! خلاصه یه ذره که رفتیم بارون کمتر شد، اما خوردیم به ترافیک. اونم چه ترافیکی. با هزار بد بختی ترافیکو رد کردیم، که بارون دوباره شروع شد! اصلا بساطی بود. یه جا من  دیگه خیلی سردم شد و پاهام درد گرفته بود، به برادر خانومم گفتم بزنه بغل! بعد از یه ذره بالا پایین پریدن و تلاش برای گرم شدن به این نتیجه رسیدیم که اگه بریم خیلی بهتره! ماشالا مسیر هم طولانی، مگه تموم میشه هرچی میریم!

خلاصه، سرتونو درد نیارم، دیشب با هزار بدبختی با قیافه ای شبیه موشی که تازه آبکشیش تموم شده باشه در حال لرزید از سرما رسیدیم خونه ما و بعد از اینکه دل اونا رو شاد کردیم و باعث شدیم یه لیخند رو لب هاشون نقش ببنده (خوب قیافه 2 تا آدم خیسخنده داره دیگه) مورد مهروزی قرار گرفتیم و کلی بهمون محبت شد. لباسارو عوض کردیم و قرصی خوردیم که سرما نخوریم و بقیه ماجرا که زیاد ربطی به این موضوع نداره.کلا اینو اینجا نوشتم که خاطره اش ثبت بشه و بعدا برای بچه ام تعریف کنم که ببین چه بابای شجاعی داری! که البته مطمئنم بچه یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میکنه و سرشو تکون میده و میره پی بازیش!

از این داستان چند تا نتیجه میشه گرفت:

اول اینکه اگه یه روز بخوای با برادر خانومت با موتور بری خونتون و شب قراره مهمون داشته باشید و هر دو لباس های نو تنتون باشه، اون روز حتما بارونی خواهد بود!

دوم اینکه هرچه قدر هم که از موتور سواری بدت بیاد و ترس داشته باشی، این ترس تو یه روز بارونی به کمترین مقدار خودش می رسه! (دیروز خیلی کم ترسیدم!)

سوم اینکه تو یه روز بارونی اگه دیدی جایی آب جمع شده حتما اونجا چاله است!!!!!

چهارم اینکه کاپشنی که خریدم خیلی خوفه!!!! چون فقط اون خیس شده بود و پیرهنم خشک خشک بود!!

و پنجم اینکه پرسپولیس سرور استقلاله!!!!

پی نوشت:

تاریخ 13 بهمن 1387

ارسال شده در نوشت. 2 دیدگاه »