ساقی امشب مثل هر شب اختیارم دستته!

امروز 26 آبانه و چیزی به 11 آذر نمونده. این چند وقت همش دنبال کارامون بودیم. از اجاره کردن خونه و تمیز کردنش بگیر تا خرید مبل و لوازم منزل و سفارش دادن کارت و انتخاب تالار و ماشین عروس و دسته گل عروس و خلاصه کار برای انجام دادن زیاد بود که خدا رو شکر به خوبی انجام شد. این چند وقت خیلی خسته شدیم ولی خوب شیرینی خاصی داشت. دیگه کم کم باید آماده بشیم برای یه شب به یاد موندنی، شبی که دو سال منتظر رسیدنش بودیم و به دلایل مختلف هی عقب می افتاد.

حالا برای اینکه شما هم تو شادی ما شریک باشید یه آهنگ میذارم اینجا که گوش کنید. این آهنگه یه خصوصیتی داره و اونم اینه که نه تنها شما رو به خنده وا میداره، بلکه باعث میشه در شما یک سری فعل و انفعالاتی رخ بده که این موضوع لاعث میشه میزان قر در بدن شما بالا بره و شما مجبور به خالی کردنش بشید که خوب برای سلامتی شما هم مفیده و نوعی ورزش هم به حساب میاد که همونطور که میدونید ورزش دشمن اعتیاده و ورزش آری و اعتیاد هرگز!

حالا بگذریم، این آهنگه مال احمد آزادِ و اسمش “ساقی” هست که میتونید از لینک زیر دانلود کنید؛ خوش باشید.

ساقی امشب، مثل هر شب اختیارم دستته    اگه نگی مستی بسه ته

یه چشم به چشم تو، چشم دیگم به دست ته     اگه نگی مستی بسه ته

امشب که مست مستم، دست و پای غم رو بستم

امشب که لول لولم، از من نپرس کی هستم

ساقی امشب می بده، پیمونه پیمونه

دست غم کوتاهه از دل، کنج می خونه

آنقدر مستم بکن تا من ببینم باز

هر چه عاقل مثل خود، دیوونه دیوونه

ساقی از گوشه میخونه نرونم

خونه امیدمه بذار بمونم

چلچراغ میخونه‌ت روشن بمونه

زنده باشی، من زیر سایه‌ت بمونم

ساقی امشب، مثل هر شب اختیارم دستته    اگه نگی مستی بسه ته

یه چشم به چشم تو، چشم دیگم به دست ته     اگه نگی مستی بسه ته …

برای دانلود اینجا کلیک کنید.

ارسال شده در نوشت. 5 نظرات »

خاطرات پخت و پز

از وقتی یادمه همیشه تو چابهار مشکل ناهار  داشتیم چون آشپزی کاریه که حوصله می خواد. بار اولی که می خواستم پلو بپزم، بچه ها گفتن زنگ بزنیم بپرسیم، منم گفتم چه کاریه! خودم براتون می پزم. بچه ها رفتن اتاق، من موندمو برنج و قابلمه. از دستور عمل ماکارونی استفاده کردم و یه فله برنج ریختم تو قابلمه، بعد آب و بستم بهش گذاشتم بجوشه! یه ذره گذشت رفتم دیدم  آب زیاد داره یه کم آبشو خالی کردم تو ظرف شویی. باز گذاشتم بجوشه تا آبشو  بکشه. دیگه بچه ها صداشون در اومده بوده که گفتم بیاین،آمادس. چشمتون روزه بد نبینه. درشو که باز کردم، فحش بود نثار این بنده ی حقیر و عمه ی محترمه می شد. گفتم یه نیم ساعت وایسین ردیفش میکنم! ساکتشون کردم فرستادمشون تو اتاق. شروع کردم اون شفته ایی که ماهییتش از پلو تشکیل می شد رو گوله کردن. بعد سرخشون کردم و گفتم بیاین بخورین. خودم 2 تا خوردم بچه ها هم به زور یه دونه خوردن. مثل بمب 1 ساعت بعد عمل کرد و همه خوابیدیم. هرچی که بود 2 روز هیچی نخوردیم واین خودش یه موفقیت بزرگه !!!!! به هر حال فهمیدیم که باید برنجو اول بشوری و…..مراحلی که همه بلدن!

به هر حال این اولین تجربه ی آشپزی اینجانب بود.ولی الان خیلی خوب می پزم ، همین حسین می تونه تایید کنه!!

ارسال شده در خاطرات. بیان دیدگاه »

مملکته داریم؟

یه ماشین از زمانی که هیتلر گروهبان دو بود داره تولید میشه، بعد جدیدا فهمیدن که این ماشین یه سری مشکلات داره، مثلا آینه بغلش تو آفسایده یا ترمزاش خوب کار نمی کنه این مشکلات برطرف میشه و یه ذره هم قیافه ماشین رو دستکاری می کنن و 3 میلیون میارن رو قیمت ماشین میدن دست خلق الله! علاوه بر این ماشین مشکل دار قبلی هم 500 هزار تومن میاد رو قیمتش، پیکان هم که قراره دوباره تولید بشه، مملکته داریم؟

پی نوشت1: برای اطلاع بیشتر از وضع مملکت به این وبلاگ مراجعه نمایید.

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

از درایورها نسخه پشتیبان تهیه کنید

یکی از مشکلاتی که بعد از نصب ویندوز وجود داره سر و کله زدن با درایور هاست. البته از زمانی که ویندوز XP وارد بازار شد این کار خیلی ساده تر شد و با اومدن ویندوز Seven تقریبا یه مشکل به حساب نمیاد، اما باز هم مشکلاتی وجود داره. بعدشم چه بهتر آدم یه کار رو فقط یک بار انجام بده، اینی که گفتم یعنی چی؟ یعنی اینکه یه بار بشینه همه درایور ها رو نصب کنه، بعدش ازشون بک آپ بگیره، دفعه بعد که ویندوز نصب کرد، همه رو با هم نصب کنه، بدون هیچگونه درد و خونریزی!

نرم افزاری که برای اینکار پیشنهاد می کنم، نرم افزاریه به نام Double Driver. این نرم افزار به شدت کم حجم (در حدود 3 مگابایت) و به همون شدت کاربردیه! و نیاز به نصب هم نداره، طرز کارش هم اینجوریه که شما وقتی همه درایورها رو نصب کردید، این برنامه رو اجرا می کنید. روی Scan کلیک می کنید، بعد همه درایور ها رو انتخاب می کنید، بعدش ازشون بک آپ میگیرید. خود نرم افزار همه درایور ها رو تو پوشه های مجزا، تو مسیری که براش تعیین کردید قرار میده و یه نسخه از خودش رو هم اونجا کپی می کنه. تنها کاری که باید انجام بدید اینه که اون پوشه ای که درایورها توش هست رو روی سی دی رایت کنید و سی دی رو تو گاو صندوقی، جایی بذارید که نابود نشه. همین! دفعه بعد که ویندوز ریختید، این سی دی رو میذارید تو سی دی درایو و برنامه رو اجرا می کنید و روی Restore کلیک می کنید. به همین سادگی، به همین خوشمزگی! بعدش اینکه یه خوبی دیگه که این نرم افزار داره اینه که مجانی و نیاز نیست 2 سال دنبال کرکش بگردید و آخر سر هم دست از پا درازتر دنبال آنتی ویروس بگردید که ویروس هایی که وارد سیستم شده رو پاک کنید.

اینم تصویری از محیط برنامه:

خود برنامه رو هم از اینجا یا اینجا میتونید دانلود کنید.

پی نوشت 1: به جای سی دی میتونید از فلش، دی وی دی، هارد اکسترنال، یا هر وسیله ذخیره سازی اطلاعات دیگه استفاده کنید، نیاز به گفتن من نیست.

پی نوشت 2: می تونید اصلا از هیچ وسیله ذخیره سازی اطلاعات استفاده نکنید و بذارید این نرم افزار یه گوشه هاردتون باشه!

پی نوشت 3: میتونید اصلا از این برنامه استفاده نکنید!

پی نوشت 4: اصلا به من چه! هر کاری دوست دارید بکنید!

پی نوشت ویژه: 29 روز مونده :دی

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

Wolfenstein

هیچ وقت یادم نمیره ،اول دبستان (1370)بودم که کامپیوتر خریدیم.386sxبود.از همون جا بود که من اعتیاد شدیدی به بازی پیدا کردم.

بهترین بازی که داشتم wolfenstein(wolf 3d)بود که 5-6 تا دیسکت بود .این اواخر بود که فهمیدم اولین بازی shooter بوده برای همین هم خفن بود.سال 2000 return to castle wolfensteinبه بازار امد که باز کلی ترکوند و جزو بهترین بازی های اون سال شد.این اواخر هم باز با یک داستان شبیه به قبلی ها این بازی به بازاز اومده که خیلی قشنگه.

هدفم این بود که بگم  کسایی که هم سن وسال من هستن خیلی و wolf خاطره دارن حتما از این بازی مثل من لذت میبرن،پس بهتره این بازی رو تهیه کنن!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

یک شب بارانی در پاریس …

شده تا حالا خسته و بیحال و بی حوصله باشی؟ دلت یه آهنگ آروم بخواد که گوشت رو نوازش کنه و کمکت کنه از فکر و خیال بیای بیرون؟ “یک شب بارانی در پاریس” اسم یکی از آهنگ های کریس دی برگ‌‌ه که تو یه کنسرت اجرا شده. آهنگیه بسیار زیبا و تاثیر گذار که به راحتی خستگی رو از تن  آدم در میاره. توضیح اضافه نمیدم دیگه، متن این ترانه این پایین موجوده، همچنین لینک دانلود این آهنگ. امیدوارم لذت ببرید.

It’s a rainy night in paris,
And the harbour lights are low.
He must leave his love in paris
Before the winter snow;

On a lonely street in paris
He held her close to say,
“we’ll meet again in paris
When there are flowers on the champs-elysees.”

“how long” she said “how long,
And will your love be strong,
When you’re across the sea,
Will your heart remember me?…”

Then she gave him words to turn to,
When the winter nights were long,
“nous serons encore amoureux
Avec les couleurs du printemps…”

“and then” she said “and then,
Our love will grow again.”
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please…

And now the lights of paris
Grow dim and fade away,
And i know by the light of paris
I will never see her again…

برای دانلود اینجا کلیک کنید.

پی نوشت: به رسم آقای اولد فشن، ترجمه کنید لطفا!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

سوره زندگی – آیه 1

اگه میدونستید چه لذتی داره آدم خونه خودش رو تمیز کنه، همین فردا ازدواج می کردید.

ارسال شده در سوره زندگی. 1 دیدگاه »

معرفی

سلام

من محمدرضا اسماعیلی هستم.قراره از این به بعد اینجا بنویسم.4ساله با حسین رفیقم،خودمم 23 سالمه،دیگه فعلا همین!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

تیم دو نفره!

من و محمد تو چابهار با هم آشنا شدیم، یعنی شروع دوستیمون از اونجا بود. البته کسی واسطه این دوستی شد که به نظر من مهمترین کاری که تو زندگیش کرد همین بود! حالا بی خیال این قضیه میشیم، غرض از نوشتن این مطلب این بود که اعلام کنم از امروز محمد هم تو این وبلاگ مینویسه، همین!

ارسال شده در نوشت. بیان دیدگاه »

روزهایی که گذشت

یادآوری خاطرات انسان رو دچار حالات خاصی می کنه؛ یه سری از خاطرات باعث میشن شما بخندین، یه سری دیگه رو که یادتون میاد اشک تو چشاتون جمع میشه (حالا این اشکه هم میتونه اشک از روی ناراحتی باشه، هم اشک شوق و خوشحالی)، یه سری دیگه از خاطرات هم هستن که آدم اصلا دوست نداره یادش بیاد و اعصابش میریزه به هم و الی آخر.

خاطرات دوران تحصیل، برای من، از اون دسته از خاطراته که هروقت یادم میاد میخندم، اونم نه خنده معمولی، سر بعضیاش قهقهه میزنم. اونایی که منو میشناسن و میدونن کجا درس خوندم ممکنه بپرسن زندگی تو چابهار چیش میتونه خنده دار باشه؟ شهری که از کمترین امکانات رفاهی هم بی بهره است! پارک و سینما که هیچ! یه هوای درست و حسابی هم نداره!

عرض کنم که کسایی که تو این 4 5 سال باهاشون تو چابهار زندگی کردم آدمایی بودن که هر کدومشون آخرِ یه چیزی بودن! مثلا، حبیب آخر اینترنت بود! محمد آخر آهنگ بود، مسیح آخر اقتصاد بود! اون یکی محمد آخر مرام و معرفت بود، حامد هم که آخر یه چیزی بود که الان نمی تونم بگم : ))))

هر روز زندگی اونجا با خنده شروع میشد، با خنده ادامه پیدا می کرد و با خنده تموم میشد. هیچ وقت یادم نمیره اولین شبی که تو چابهار برق رفت و بچه ها همه ریختن بیرون و شروع کردن یه شعری رو خوندن که بازم نمیتونم بگم (مربوط به خروس و همسایه و اینا میشد!). یا مثلا اون دوباری که آب بازی کردیم تو خونه و همه جامون خیس شد! کلا زندگی اونجا خنده بود و شوخی. کسی از کسی ناراحت نمیشد، اگه میشد، سریع موضوع رو تمومش میکردیم، نمیذاشتیم ناراحتی و کدورت باقی بمونه.

روزای اول چابهار خیلی سخت بود، هوای شرجی که داشت اصلا قابل تحمل نبود، درسته بعدا کم کم عادت کردیم اما بازم باهاش مشکل داشتیم، مثلا هر وقت هوا یه ذره گرم میشد من و حامد کل بدنمون شروع می کرد به خاریدن! از هوای گرمش اگه بگذریم، از نظر مواد غذایی هم اونجا خیلی وضعمون خراب بود، مرغ و گوشت رو از تهران میبردیم و غذای دانشگاه هم علیرغم پول زیادی که میگرفتن اصلا قابل خوردن نبود. از اینا هم بگذریم اولا یکی بود که اصلا به ما نمیخورد و یه ذره با کارایی که میکرد اشک ما رو درآورد اما خدا رو شکر کم کم از جمع ما جدا شد و ما هم یه نفس راحتی کشیدیم.

فیلم دیدن و آهنگ گوش کردن هم اونجا ته ژانر بود واسه خودش! یه سیستم صوتی راه انداخته بودیم با 4 تا بلندگوی زپرتی که چنان صدایی ازش در میومد که بیا و ببین. اون اولا که داشتیم زبان میخوندیم شبا من و حبیب میشستیم با هدفون فیلم میدیدیم که مثلا زبانمون خوب بشه (چون بقیه خواب بودن!). یه شبم چراغا رو خاموش کرده بودیم و ابی گذاشته بودیم و باهاش داد میزدیم!

خلاصه اینکه این چند سالی که چابهار زندگی کردم، علیرغم همه سختی هایی که داشت، از بهترین دوران زندگیم به حساب میاد و از اونجایی که  هر چیزی پایانی داره، دوران زندگی تو چابهار هم تموم شد. تموم شدن درسم این زندگی رو پایان داد. درسته، درسم تو مقطع لیسانس تموم شد و حالا من یه مهندس شدم، مهندس کامپیوتر و فن آوری اطلاعات! مسلما این خاطرات رو هیچ وقت فراموش نمی کنم و هر بار که دلم گرفت یاد اون موقع می افتم و می خندم.

پ.ن: قبلا راجع به خاطرات چابهار نوشته بودم و بعدا هم می نویسم، از این ناراحتم که چرا مثل محمد دفتر خاطرات نداشتم اون موقع!